محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
761
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ايشان كنند كه ايشان از بيم آن خواسته كه دارند بازگردند و حرب نكنند . و تو خود بساز مر حرب ترك را كه هيچ دشمن بتر از ترك نيست . يا خود برو يا سپاه بفرست با سالارى جلد مبارز تا با وى كارزار كند . ملك هرمز گفت : احسنت ! نيكو گفتى . و رسولان سوى قيصر فرستاد و با وى صلح كرد و آن شهرها كه نوشروان از وى بستده بود به دو باز داد . ملك الرّوم بازگشت . و هرمز نامه كرد به عمّال ارمينيه و آذربايگان تا سپاه خزران از آنجا برمانيدند ، و سوى باديه طعام و خواسته فرستاد بر دست مردى نام وى هوذة بن على الحنفى ، و اين هوذه از بنى حنيفه بود از ملكزادگان بحرين و يمامه ، و عرب او را بزرگ داشتندى ، و او را هوذهء ذو التاج خواندندى ، و اصل اين آن بود كه نوشروان وهرز را به يمن فرستاد و ملك يمن او را داد از پس سيف بن ذى يزن . و هرز هر سالى خراج يمن به نوشروان فرستادى . يك سال چون به حدّ تميم برسيدند نزديكى يمامه و بحرين ، بنى تميم برخاستند و بيرون آمدند و آن مال غارت كردند و آن رسولان را برهنه كردند . پس آن رسول بشنيد كه به بحرين مهترى است نام وى هوذه ، ملك نيست و ليكن رئيس است با خواستهء بسيار . اين رسول برهنه پيش هوذه شد . هوذه او را برّ كرد و بنواخت و صلت داد و هر كه با وى بودند خلعت داد . پس رسولان بر نوشروان آمدند و پيش وى آزادى كردند . نوشروان نامه نوشت و هوذه را شكر كرد و به در خويش خواند . هوذه بيامد و نوشروان او را بنواخت و برّ و لطف كرد ، و نامه داد به مردى كه به يمامه و بحرين بود از دست نوشروان ، نام وى آزادفروز . و عرب بحرين او را مكعبر خواندندى از بهر آنكه دزدان را بگرفتى و دست و پاى ببريدى ، و عرب هرگز آن را نديده بودند . پس نوشروان بدين مكعبر نامه نوشت كه با بنى تميم حرب كن تا آن خواسته باز ستانى ، و هوذه را بفرمود تا او را يارى كند و مردمان بحرين را گرد كند . هوذه بازگشت از در نوشروان با برّ و خواستهء بسيار و سوى اين مكعبر آمد و گفت : بنى تميم را قهر بايد كردن . مكعبر گفت : بنى تميم بسياراند و ما را با ايشان تاب نبود به حرب ، و ايشان هر سالى كه خرماى رطب برسد به بحرين آيند مهتر و